0 com

با تو پیراهن من باز جوان خواهد شد

با وجود چیزهایی که درباره‌ی رنگ مشکی و وقارش می‌گویند، من چادرمشکی‌ها را دوست ندارم. دلم می‌خواهد چادررنگی بپوشم. چادر گل‌دار نه؛ چادررنگی ِ یک‌دست؛ سپید، آبی، سبز، حتا توسی روشن. دلم می‌خواهد چادرم چند تکه باشد؛ مثل چادرهای باستانی، مثل چادرهای قاجاری. دوست دارم حاشیه‌ی همه‌ی تکه‌هاش را گل‌دوزی کنم یا ترمه‌دوزی. نمی‌شود. آدم بدجوری انگشت‌نما می‌شود.
می‌دانم خیلی‌ها با چادر رنگی مخالفند. می‌گویند جلب توجه می‌کند. بله می‌کند؛ حالا می‌کند. اما اگر پوشیدنش عرف بشود چی؟ گمان می‌کنم آن وقت همه چیز طور دیگری باشد. تابستان که مشهد بودم، خانم‌های خارجی را می‌دیدم که شال‌های رنگی بلند می‌پیچیدند دور تن‌شان. مردم خیلی ساده از کنارشان عبور می‌کردند؛ نه نگاه خیره‌ای، نه دهان بازی. به خودم گفتم اگر بنا شد توی مشهد زندگی کنم، چندتا چادررنگی -همان طور که خودم دوست دارم- می‌دوزم. اولش همه فکر می‌کنند خارجی هستم. بعد، کم کم دیدن من و چادرهایم برایشان عادی می‌شود. شاید حتا چند نفر آدرس خیاطم را بخواهند. شاید کم کم تعداد آدم‌هایی که چادررنگی می‌پوشند زیاد شود. شاید به شهر‌های دیگر هم برسد این عادت. همین طور توی خیابان‌های مشهد چرخ می‌زدم و از این خیال‌ها می‌بافتم.
تابستان که مشهد بودم، کلی به امام رضا التماس کردم که برای همیشه ببردم مشهد، پیش خودش. حتا گمانم شب آخری زار هم زدم. گفتم: «تو را مرا بیاور مشهد، قول می‌دهم دست بردارم از همهٔ آن چیزهایی که خودت می‌دانی.» با مهربانی گوش می‌داد اما مهربانی‌ش از جنس موافقت نبود. انگار می‌خواست بگوید: «خب، خب، خوب است که دوست داری بیایی.» فقط همین. شاید خیال می‌کرد همه‌ی این بازی‌ها را درمی‌آورم که چادررنگی...(ای وای! کفر گفتم دوباره؟) نه. خودش می‌دانست که برای خاطر چادررنگی‌ها نیست...

0 com

این‌جا، دو قدمی ِ آخر خط

می‌کشم

-کم کم-

دنیایم را

از زیر پاهایت.

0 com

این بچه‌ی خودسر

تا وقتی درست و حسابی حالی‌ش نشود که چی را از دست داده، نه تنبیه‌ش کافی است و نه پشیمانی‌ش واقعی.
من خیال دارم این لطف را به‌ش بکنم؛ من درست و حسابی حالی‌ش می‌کنم.
4 com

عید ما، عید آن‌ها

این یک بگومگوی قدیمی است؛ از وقتی من یادم هست بوده. روحانی‌های اهل تشیع و بعضی از روحانی‌های شافعی می‌گویند: «افق مهم است، افق! نماز را که با اذان عربستان نمی‌خوانید. پس چرا عید فطر و قربانتان با عربستانی‌هاست؟!» الباقی روحانی‌های شافعی و بیش‌تر مردم شهر می‌گویند: «بله افق مهم است. اما فاصلهٔ ما تا ریاض کم‌تر است از فاصله‌مان تا تهران. پس افق ما افق ریاض است نه افق تهران.» روحانی‌های شیعه و بعضی از روحانی‌های شافعی جوابی می‌دهند که من حالا یادم نیست.
نمی‌دانم این داستان فاصله تا ریاض چه‌قدر درست است. کسی تا به حال به فکر نیفتاده که درست و غلطش را پیدا کند. همه می‌دانند این فقط بهانه است. مردم شهر حس می‌کنند اگر عید را هم‌زمان با بقیه شهرهای ایران جشن بگیرند، در امور مذهبی‌شان تابع یک حکومت ناهم‌مذهب شده‌اند. دست کم من این طور خیال می‌کنم. اگر همین باشد من، سوای نظرم دربارهٔ این بگومگوی قدیمی، این حس‌شان را درک می‌کنم. خودم هم بارها در اقلیت بوده‌ام و می‌دانم این طور وقت‌ها چه قدر مهم است که آدم تفاوت‌هایش را حفظ کند و نشان بدهد. آن هم وقتی دیگران سعی می‌کنند این تفاوت‌ها را مخفی کنند.
یکی از تفاوت‌هایی  که تا همین اواخر همیشه خواسته‌اند پنهانش کنند، اذان اهل سنت است. باور کنید یا نه، توی تمام این سال‌ها، رادیو سنندج فقط اذان اهل تشیع را پخش می‌کرد. شبکه استانی هم اصلا اذان پخش نمی‌کرد. بعد، وقتی رهبر آمد به کردستان،بنا شد صدا و سیمای محلی هر دوتا اذان را پخش کند. یک مورد دیگر که هم دانشجوها و هم نخبه‌ها در دیدار با رهبر خواستند، ماجرای سوالات معارف کنکور سراسری بود. شاید بدانید؛ در کنکور، برای دانش‌آموزان اقلیت دینی سوالات معارف جداگانه طرح می‌کنند اما بچه‌های اهل سنت باید همان چیزهایی را پاسخ بدهند که ما شیعه‌ها می‌دهیم. وقتی خودم را توی آن شرایط تصور می‌کنم حسابی عصبانی می‌شوم.
به هر حال، با وجود همهٔ سخنرانی‌های آقایان مبلغ دربارهٔ تفاوت افق‌ها، ام‌روز این‌جا عید قربان است. من خیال دارم با دوستان اهل سنتم تماس بگیرم و تبریک بگویم. آقای سازمان تبلیغات هم -اگر این ماجرا واقعا براش اهمیت دارد- به‌تر است به جای این‌که مبلغ بفرستد این‌جا برای بگومگو، پیش‌قدم بشود و بقیهٔ سازمان‌ها را هم توجیه کند که دست از نادیده گرفتن تفاوت‌های سنی‌ها بردارند. آن وقت می‌بیند بگومگوهایی شبیه این به کل فراموش می‌شوند.

با همین حال و هوا: بازهم رمضان، بازهم...
2 com

بیش مرنجان مرا؛ برو!

داشتیم دربارهٔ کتابی که من دی‌روز برای دومْ‌بار خواندم حرف می‌زدیم. پرسیدم چیز خاصی دربارهٔ آن کتاب حس نکرده؛ به طور خاص دربارهٔ «بچه‌ها»ی کتاب؟ چند مورد گفت که هیچ کدام آنی که من توی ذهن داشتم نبود. دستِ آخر ناچار شدم رک و راست بپرسم  به نظرش این «بچه‌ها» یک کمی زودرنج نیامده‌اند؟ گفت روابط‌‌شان پیچیده هست اما زودرنج؟ خب، نمی‌دانست. باید بیش‌تر فکر می‌کرد. چند تکه از کتاب را برایش خواندم. گفت بله زودرنج‌اند و گفت خودش اصلا دقت نکرده؛ بس که ذهنش درگیر «راز» داستان بوده. کمی دربارهٔ چیزهای دیگر کتاب حرف زدیم. بعد من برگشتم سر همان بحثی که شروعش کرده‌بودم. گفتم به خاطر «شرایط‌ خاص»‌شان طبیعی است که زودرنج باشند. گفتم چند تا جوجه اردک را تصور کند که بناست کباب‌شان کنند؛ چسبیده‌اند به هم و دارند می‌لرزند. طبیعی است که تا پرشان به پر هم بخورد از جا می‌پرند و بیش‌تر می‌لرزند. این هم چیزی است مثل همان. قبول نداشت. کمی بگومگو کردیم. گفت خود من، خود من که اصلا هم بنا نیست کبابم کنند -یا اگر بناست هنوز خبر ندارم- بله ، خود من هم در زودرنجی دست کمی از آن بچه‌ها ندارم. چند تا مثال زد از آخرین قهرهای من و خودش. چون چارهٔ دیگری نداشتم زیر بار رفتم. بعد که تنها شدم فکر کردم شاید این زودرنجی که او حرفش را می‌زد نتیجهٔ یک آگاهی ناخودآگاه باشد؛ شاید مرا هم بناست کباب کنند و من در ناخودآگاهم از این آینده باخبرم. آخرهای همان کتابی که داشتیم حرفش را می‌زدیم، «کاتی» به «تومی» می‌گوید: «شاید دلیل اون حالتت این بود که تو همیشه یه جورایی واقعیت رو می‌دونستی.»*

*از:صفحهٔ 352 رمان «هرگز رهایم مکن»: کازوئو ایشی گورو، سهیل سمی، نشر ققنوس.
* همه‌ش بین خودم و خودم بود؛ همهٔ این بحثی که این بالا شرح دادم. نمی‌شد هی  بگویم :« من گفتم»، «من جواب دادم» که! رشتهٔ گفت‌و‌گو را گم می‌کردید خب.
0 com

... و منهم من ینتظر

1- یادش به خیر امام خمینی. می‌گفت هرکدام از مسلمان‌ها یک سطل آب بریزند، اسرائیل را آب برده. یک بار که سر کلاس درباره غزه حرف می‌زدیم این حرف را تکرار کردم. ماموستا عالی گفت: «بله. حق با شماست. همه هم قبول دارند. بدبختی این‌جاست که درست در لحظهٔ آب ریختن، یکی می‌گوید آب بریزیم، یک می‌گوید سو بریزیم، یکی می‌گوید ماء و الی آخر. آخرش یک فوت ناقابل هم نمی‌کنیم.» بعد هم اصرار کرد که ماها عربی و انگلیسی را خوب یاد بگیریم و در هر فرصتی که دست می‌دهد -مثلا توی سفر حج یا مشهد- با مسلمان‌های ناهم‌زبان هم‌صحبت بشویم. اسم اینترنت و وبلاگ را نیاورد اما یادم هست که من آن لحظه داشتم به اینترنت فکر می‌کردم.  یادش به خیر آقای عالی. 
2- یک طرف ماجرا این است که به قدر نیاز عربی و انگلیسی نمی‌دانیم. طرف دیگرش این است که ارتباط گرفتن با دیگران را درست بلد نیستیم. نمی‌دانیم وقتی بناست دربارهٔ غزه (یا صعده یا هرجای دیگری) با همهٔ مسلمان‌ها یا همهٔ دنیا حرف بزنیم باید روی کدام بخش ماجرا تکیه کنیم. اصل ماجرا ظلم و جنایتی است که داریم می‌بینیم. مسلمان بودن مردم غزه یا شیعه بودن صعده‌ای‌ها آن قدر مهم نیست که مظلوم بودن‌شان هست. این چیزها فقط باعث می‌شود قضیه برای ماها جنبهٔ خانوادگی پیدا کند. تاکید زیاد روی بخش خانوادگی ماجرا باعث می‌شود دیگرانی که عضو خانواده نیستند خودشان را کنار بکشند. این جبهه می‌تواند به وسعت دنیا باشد. چرا به جامعهٔ شیعی محدودش می‌کنیم؟
3- تظاهرات بد نیست. خروش وبلاگی بد نیست. اما امروز تظاهرات ما آن قدر به کار مردم صعده نمی‌آید که تظاهرات مردم عربستان و یمن می‌آید. امروز حمایت برادران و خواهران اهل سنت بیش‌تر از حمایت ما تاثیر دارد. الآن هنر این است که آن‌ها را با خودمان و با مردم صعده هم‌پیمان کنیم. باید صدایمان را طوری بلند کنیم که خارج از مرزهای ایران هم بشنوندش؛ به زبانی که دیگران هم بفهمند و با ادبیاتی که خون سنی‌ها و غیرمسلمان‌ها را هم به جوش بیاورد. به نظر من، این تنها کمک حقیقی است که می‌شود توی این فرصت کم به صعده‌ای‌ها کرد. 
0 com

چه باشم و چه نباشم، بهار...*

شوخی شوخی به زهرا می‌گویم آیت‌الله می‌شود؛ بس که درس‌خوان و منظم است و بس که به‌ش امید دارم. هر بار که می‌گویم، می‌خندد و تند تند حرف‌های فروتنانه می‌زند. خودم هم می‌خندم اما حس می‌کنم یک نفر، یک گوشهٔ کوچک دلم را می‌کشد و دلم را رج به رج می‌شکافد؛ همان طور که بافتنی‌های قدیمی را می‌شکافند. می‌دانم آیت‌الله شدن زهرا، یعنی بلند شدنش؛ دور شدنش. زهرایی که آیت‌الله بشود خیلی بلندتر از آن است که بتواند دوست من باشد. 
فقط حکایت زهرا نیست. دوستان من -تک‌تک‌شان- از من بالاترند و روز به روز هم بالاتر می‌روند. خودشان حواس‌شان نیست اما من حساب لحظه به لحظهٔ بزرگ شدن‌شان را دارم. می‌دانم هر روز که می‌گذرد دست و دل هر کدام‌شان چند تا جوانهٔ تازه می‌زند. می‌بینم که برای بزرگ‌تر شدن درد می‌کشند. دلم می‌خواهد به‌شان امید بدهم که این دردهای می‌گذرد. گاهی می‌توانم، گاهی هم نه. هر روز فرصت‌های باقی‌مانده را تخمین می‌زنم؛ حساب می‌کنم تا چند سال(ماه/ روز) دیگر می‌شود به زهرا گفت "تو" یا به محدثه گفت "عزیزم". پای همین حساب و کتاب‌ها له می‌شوم اما -باور کنید یا نه- برای بلند شدن تک‌تک‌شان دعا می‌کنم.
زهرا آیت‌الله می‌شود، محدثه خانم رئیس. سمیه و حسیبه می‌شوند بانوی گرامی و  پروانه ...-آخ پروانه!- ...پروانه می‌شوم استاد. من اما ، الی ابد، مائده می‌مانم؛ مائده و بس. می‌نشینم یک گوشه و بی آن‌که ببینندم، تماشایشان می‌کنم. می‌نشینم یک گوشه و به این بلندی‌ها که هیچ سهمی ازشان ندارم افتخار می‌کنم. آخ! :)

* ...در راه است (محمود سنجری به گمانم)