با تو پیراهن من باز جوان خواهد شد
با وجود چیزهایی که دربارهی رنگ مشکی و وقارش میگویند، من چادرمشکیها را دوست ندارم. دلم میخواهد چادررنگی بپوشم. چادر گلدار نه؛ چادررنگی ِ یکدست؛ سپید، آبی، سبز، حتا توسی روشن. دلم میخواهد چادرم چند تکه باشد؛ مثل چادرهای باستانی، مثل چادرهای قاجاری. دوست دارم حاشیهی همهی تکههاش را گلدوزی کنم یا ترمهدوزی. نمیشود. آدم بدجوری انگشتنما میشود.
میدانم خیلیها با چادر رنگی مخالفند. میگویند جلب توجه میکند. بله میکند؛ حالا میکند. اما اگر پوشیدنش عرف بشود چی؟ گمان میکنم آن وقت همه چیز طور دیگری باشد. تابستان که مشهد بودم، خانمهای خارجی را میدیدم که شالهای رنگی بلند میپیچیدند دور تنشان. مردم خیلی ساده از کنارشان عبور میکردند؛ نه نگاه خیرهای، نه دهان بازی. به خودم گفتم اگر بنا شد توی مشهد زندگی کنم، چندتا چادررنگی -همان طور که خودم دوست دارم- میدوزم. اولش همه فکر میکنند خارجی هستم. بعد، کم کم دیدن من و چادرهایم برایشان عادی میشود. شاید حتا چند نفر آدرس خیاطم را بخواهند. شاید کم کم تعداد آدمهایی که چادررنگی میپوشند زیاد شود. شاید به شهرهای دیگر هم برسد این عادت. همین طور توی خیابانهای مشهد چرخ میزدم و از این خیالها میبافتم.
تابستان که مشهد بودم، کلی به امام رضا التماس کردم که برای همیشه ببردم مشهد، پیش خودش. حتا گمانم شب آخری زار هم زدم. گفتم: «تو را مرا بیاور مشهد، قول میدهم دست بردارم از همهٔ آن چیزهایی که خودت میدانی.» با مهربانی گوش میداد اما مهربانیش از جنس موافقت نبود. انگار میخواست بگوید: «خب، خب، خوب است که دوست داری بیایی.» فقط همین. شاید خیال میکرد همهی این بازیها را درمیآورم که چادررنگی...(ای وای! کفر گفتم دوباره؟) نه. خودش میدانست که برای خاطر چادررنگیها نیست...